|
|
|||||
|
|||||
|
گز می کنم خیابان های چشم بسته از بر را میان مردمی که حدودآ می خرند و حدودآ می فروشند! در بازار بورس چشم ها و پیشانی ها... و بخار پیشانی ام حیرت هیچ کس را بر نمی انگیزد...
نوشته شده توسط ashil در سه شنبه یکم مرداد 1387 ساعت 20:45 | لینک ثابت |
پشت پرچین خیال حوری غول دیوانه ی شب درکله اش گاو می دوشد! سوت آواره ی مردی در شب... و عروسی در خواب دامنش پر شده از خاک زرد! سوت آواره ی مردی در شب... خواب انجیر سیاه گشته حرام به نفس های شغالی که مدام گوش بر آمدن گرگ و پلنگی بسته ست! سوت آواره ی مردی در شب... و سگ پیسه ی پیر پلک می بندد بر خش خش کیسه ی نان شبحی بر دیوار! سوت آواره ی مردی در شب... بره ی گمشده یی می ترسد گر بماند از گرگ ور بیاید از سگ! سوت آواره ی مردی در شب...
نوشته شده توسط ashil در پنجشنبه بیست و هفتم تیر 1387 ساعت 19:3 | لینک ثابت |
شب و روزت همه بیدار که آید شاید کور شد دیده بر این کوره ره شایدها! شاید ـ ای دل! ـ که مسیحا نفست آمد و رفت باختی هستی خود بر سر می آیدها...
نوشته شده توسط ashil در چهارشنبه بیست و ششم تیر 1387 ساعت 20:26 | لینک ثابت |
چند روزاست که دیوانه ی دیوانه ام! عیناً قاطری که حجم و وزن بار فردایش را می فهمد کرخت و پهن... و عشق چند کیلو موز نه چندان اعلاست برای بیماری که نفس هایش به شماره افتاده است! خودکار بیک هر کشف ادبی را لوث می کند و مداد رئالترین قلم است برای استعاره های دوستانه و قرار و مدار سک س ی! فکر می کنم باید چهار کیلو به وزنم اضافه شود و دارایی ام را دو برابر کنم تا بتوانم شکوه هستی را با نثری کلاسیک توصیف کنم! و کاغذ های کاهی به قطعه زمینی شبیه اند که از دستی پاک به ارث مانده اند!
نوشته شده توسط ashil در پنجشنبه بیستم تیر 1387 ساعت 14:59 | لینک ثابت |
ببار! ببار! بر گرگ باران دیده ببار! می تکانم خود را و خیره می مانم بر دشت سفید و بی کرانه یی که هیچ جنبنده ای در آن نمی جنبد!
نوشته شده توسط ashil در یکشنبه نهم تیر 1387 ساعت 2:0 | لینک ثابت |
ما بدهکاریم به کسانی که صمیمانه ز ما پرسیدند: معذرت می خواهم! چندم مرداد است؟ و نگفتیم... چون که مرداد گور عشق گل خون رنگ دل ما بوده ست!
نوشته شده توسط ashil در پنجشنبه ششم تیر 1387 ساعت 13:0 | لینک ثابت |
حس های نهفته در پشته هر سلام به شعر و شاعران چندان ربطی ندارد! آنان چاقو می سازند برای تراش چوبی یا قاچ قاچ خربزه در سفر شما مختارید که برای لوله کردن روده های هم از آن استفاده کنید! پیروزمندانه سیگارش را روشن می کند و چشمان را تنگ اما آنان دست بردار نیستند! هی!درد دزدان گند جوراب! هی! مورچه های عینکی! چشم تنگ کردنتان کرشمه ی شماست برای بیوه دخترهای رنگ پریده ی رمانتیک ! پری های پرپنبه یی شعر فردای شما! زبانتان مار را از لانه بیرون می کشد! عمودی ها و افقی هاتان بی حکمت نیست! اگر سلام را نمی خواستید ما مجبور به تکرار این همه حقارت نمی شدیم! سلام!دزد سیگار های خودم و عروسک یک چشم دخترم! سلام!قاتل برادرم! سلام ! مهمان ناخوانده! سلام!خستگی های بی پایان نان کفش رنگ... سلام! ای همه ی ناتوانی ها! نداشتن ها! سلام! ای همه ی عرق های شرم! سلام ! ای زندگی ! ای ملال بی پایان ! سلام ! ای دل قاچ قاچ!
نوشته شده توسط ashil در سه شنبه چهارم تیر 1387 ساعت 20:32 | لینک ثابت |
به شبنمی می ماند آدمی و عمر چهل روایتش به لحظه ی رویت نور بر سطح سبز برگی می لغزد و بر زمین می چکد تا باری دیگر و کی؟ و چه گونه؟ و کجا...؟
نوشته شده توسط ashil در دوشنبه سوم تیر 1387 ساعت 22:53 | لینک ثابت |
پابرهنه با قافله به نامعلوم می روم! با پاهای کودکی ام! عطر برگه ها! مسحور سایه ی کوه که می برد با خود رنگ و نور را! پولک پای مرغ! کفش نو! کیف نو و جهان هراسناک کهنه! آه سوزناک سگ! سال های سال است که به دنبال تو می دوم!ِ پروانه ی زرد! و تو از شاخه ی روز به شاخه ی شب می پری و هم چنان...
نوشته شده توسط ashil در چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387 ساعت 11:59 | لینک ثابت |
خورشید که رفت اون وقت زمین سیاه سیاه شد! این هم به هر حال برای خودش معماییه! اما همه ی حرف من این نیست! یکی از حرف هام توجیه وجود گربه هاست! بدون دروغ بدون عقده بدون تنهایی روی زمین ورجه ورجه می کنند و اسم ورجه ورجه هاشون هم می ذارن:زندگی! نه کسی سرشون کلاه می ذاره نه سر کسی کلاه می ذارن! اصلا نمی دونن سر چیه! برای امتحان بگو: پیشی!سرت کو؟ زل می زنه به چشمات دمش تکون می ده! از گربه ها که بگذریم می رسیم به اولین حرکت اضافه! رفتم که سیگارم از رو میز بردارم! بی خودی از کنار پنجره سر در آوردم! این نشونه ی یه اتفاقه قطعا هر اتفاقی از یه حرکت اضافی شروع شده! گربه ها فقط تو حرکات اضافه با ما وجه تشابه دارند! تشابه هر حیوان و نباتی به انسان مالیات کمرشکنی داره که تاریخ از شهرونداش می گیره... اسب ها تو جنگ ها کشته شدن و گربه ها تو بمبارون ها اما به جاش پنگوئن ها واکسینه می شن به بال ماهی آزاد حلقه ی شناسایی سنجاق می کنن درختا صاحب شناسنامه ان! خورشید که بره زمین سیاه سیاه میشه! اونوقت آدم تو خواب و بیداری یه ببر می بینه که میاد میره تو چشم آدم... گوش بدی یا گوش ندی اون فحش خودش می ده! درست با ادبیات آدمای سبیلوی بی سواد! صحبت از خواهر آدم می کنن و تجاسن های غیر اخلاقی... که چی؟که چرا ما را از نعمت انقراض محروم می کنین؟ خورشید که بره خیلی چیزا اتفاق می افته چون زمین سیاه سیاه می شه...
مطالب این وبلاگ از هیچ سایت یا وبلاگ دیگری کپی نمی شود و برای اولین بار در اینترنت به نمایش در می آیند.
نوشته شده توسط ashil در جمعه هفدهم خرداد 1387 ساعت 19:51 | لینک ثابت |
|
درباره وبلاگ
![]() فهرست اصلی
آرشیو موضوعی
پیوندها
امکانات
| ||||