|
|
|||||||
|
|||||||
|
اول از همه برایت آرزومندم که عاشق شوی،
و اگر هستی، کسی هم به تو عشق بورزد، و اگر اینگونه نیست، تنهائیت کوتاه باشد، و پس از تنهائیت، نفرت از کسی نیابی. آرزومندم که اینگونه پیش نیاید، اما اگر پیش آمد، بدانی چگونه به دور از ناامیدی زندگی کنی. برایت همچنان آرزو دارم دوستانی داشته باشی، از جمله دوستان بد و ناپایدار، برخی نادوست، و برخی دوستدار که دستکم یکی در میانشان بیتردید مورد اعتمادت باشد. و چون زندگی بدین گونه است، برایت آرزومندم که دشمن نیز داشته باشی، نه کم و نه زیاد، درست به اندازه، تا گاهی باورهایت را مورد پرسش قرار دهد، که دستکم یکی از آنها اعتراضش به حق باشد، تا که زیاده به خودت غرّه نشوی. و نیز آرزومندم مفیدِ فایده باشی نه خیلی غیرضروری، تا در لحظات سخت وقتی دیگر چیزی باقی نمانده است همین مفید بودن کافی باشد تا تو را سرِ پا نگهدارد. همچنین، برایت آرزومندم صبور باشی نه با کسانی که اشتباهات کوچک میکنند چون این کارِ سادهای است، بلکه با کسانی که اشتباهات بزرگ و جبران ناپذیر میکنند و با کاربردِ درست صبوریات برای دیگران نمونه شوی. و امیدوام اگر جوان هستی خیلی به تعجیل، رسیده نشوی و اگر رسیدهای، به جواننمائی اصرار نورزی و اگر پیری، تسلیم ناامیدی نشوی چرا که هر سنّی خوشی و ناخوشی خودش را دارد و لازم است بگذاریم در ما جریان یابند. امیدوارم سگی را نوازش کنی به پرندهای دانه بدهی، و به آواز یک سَهره گوش کنی وقتی که آوای سحرگاهیش را سر می دهد. چرا که به این طریق احساس زیبائی خواهی یافت، به رایگان. امیدوارم که دانهای هم بر خاک بفشانی هرچند خُرد بوده باشد و با روئیدنش همراه شوی تا دریابی چقدر زندگی در یک درخت وجود دارد. بعلاوه، آرزومندم پول داشته باشی زیرا در عمل به آن نیازمندی و برای اینکه سالی یک بار پولت را جلو رویت بگذاری و بگوئی: «این مالِ من است» فقط برای اینکه روشن کنی کدامتان اربابِ دیگری است! و در پایان، اگر مرد باشی، آرزومندم زن خوبی داشته باشی و اگر زنی، شوهر خوبی داشته باشی که اگر فردا خسته باشید، یا پسفردا شادمان باز هم از عشق حرف برانید تا از نو بیاغازید. اگر همهی اینها که گفتم فراهم شد دیگر چیزی ندارم برایت آرزو کنم
نوشته شده توسط ashil در دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387 ساعت 18:0 | لینک ثابت |
پير مرد سالخورده اي كه ادعا ي فلسفه داشت ! روزها براي جوان از اعتقادات خود از فلسفه آيين خود و...... سخن گفت و اين بار از از جوان خواست كه از فلسفه ي آيين خود بگويد جوان گفت: فلسفه ي آيين ما اين است: كوشش در آنچه كه درست و نكوست و دوري از زشتي و پليدي! پير مرد برخاست به سمت جوان رفت و با نگاهي غضب آلود به او گفت : اين بو د فلسفه ي آيين تو! روزها براي تو از فلسفه گفتم و تو امروز حرفي را به من گفتي كه حتي يك بچه ي 5 ساله هم ميداند! جوان گفت : بله فلسفه ي آيين من چيزيست كه يك كودك 5 ساله آنرا ميداند ولي يك پير مرد هم از انجام آن عاجز است!
نوشته شده توسط ashil در جمعه بیست و سوم فروردین 1387 ساعت 1:37 | لینک ثابت |
زني مي رفت ، مردي او را ديد و دنبال او روان شد . زن پرسيد که چرا پس من مي آيي ؟ مرد گفت : برتو عاشق شده ام . زن گفت : برمن چه عاشق شده اي ، خواهر من از من خوبتر است و از پس من مي آيد ، برو و بر او عاشق شو . مرد از آنجا برگشت و زني بدصورت ديد ، بسيار ناخوش گرديد و باز نزد زن رفت و گفت : چرا دروغ گفتي ؟ زن گفت : تو راست نگفتي . اگر عاشق من بودي ، پيش ديگري چرا مي رفتي ؟ مرد شرمنده شد و رفت
نوشته شده توسط ashil در پنجشنبه هشتم فروردین 1387 ساعت 17:51 | لینک ثابت |
عشـق مـيـان دو فـرد طــي چنـــدين مرحله متفاوت تكامل مي يـابد كه به مـنـظور بــقاي عشق هر كدام ازاين مراحل اهميت خاص خود را دارا ميباشد اين مراحل شامل:
نوشته شده توسط ashil در پنجشنبه هشتم فروردین 1387 ساعت 17:46 | لینک ثابت |
ژست قلاب كردن شست در كمربند
نوشته شده توسط ashil در چهارشنبه هفتم فروردین 1387 ساعت 18:4 | لینک ثابت |
01) English : I Love You
نوشته شده توسط ashil در چهارشنبه هفتم فروردین 1387 ساعت 17:18 | لینک ثابت |
یکی بود یکی نبود
نوشته شده توسط ashil در چهارشنبه هفتم فروردین 1387 ساعت 17:13 | لینک ثابت |
روزهای عاشقانه 1 يك روز در يكي از كلاسهاي عاشقانه « نانسي . جي » به ماگفت كه او و شوهرش در طول يك ماه روزي را براي بازي كردن تعيين كرده اند ... به سرعت 2 شما مي توانيد موضوعات خاصي را براي روزهاي مختلف در نظر بگيريد . 3 روزهاي هفته براي كار و آخر هفته براي استراحت در نظر گرفته شده اند . چه كسي چنين گفته است ؟ ؟ روزهاي چهارشنبه و يكشنبه ، ايام بسيار 1 شام ، زير نور شمع ... از همان ساعتي كه بچه ها را ميخوابانيد و تلفن را از پريز مي كشيد ، شب عاشانه آغاز ميگردد 2 در راه بازگشت از محل كارتان به خانه ، يك بطري نوشيدني و يك دسته گل رز بخريد ... 3 تمامي اثاثيه را از اتاق پذيرايي خارج كرده ، فرشي را روي زمين پهن كنيد و ضبط صوت استريوتان ار به اتاق پذيرايي بياوريد . نوار 1 ميان يك ملاقات ارزان و يك روز گنگ تو خالي تفاوت بسيار زيادي وجود دارد ...! 2 رفتن به سينما ، ارزان اما جالب و لذت بخش است . 3 خريد از فروشگاه اجناس دست دوم ... ممكن است با پوشيدن بعضي از لباسها به خنده بيفتيد ... 4 به پيك نيك نوشيدني و پنير برويد...! چه چيزي تأثير گذارتر از طلوع باشكوه خورشيد و يا غروب زيباي آنست ؟ 2 با هم قرار بگذاريد كه به يك سمينار برويد ... براي مثال سمينار « آنتوني را بينز » مي تواند شما را در بهتر ساختن روابط عاشقانه تان كمك كند . مقداري كاغذ سر برگ دار تهيه كرده و روي آن بنويسيد : 1 شام و تماشاي فيلم ... 2 شام و رقص ... 3 يك دوچرخة دونفره ... 4 پياده روي در كنار ساحل ... 5 قدم زدن در پارك ... 6 منظره : درياچه ... يك نوازندة ماهر پيانو استخدام كنيد تا هر هفته يكبار به خانة شما بيايد و براي شام عاشقانه تان به آرامي پيانو بنوازد . 2 براي يك عصر خاطره انگيز ، اتومبيل گرانقيمتي اجاره كنيد ، سپس لباس بپوشيد و با هم به گردش برويد ... اما نبايد در جايي توقف داشته باشيد و حتماً 3 يك روز خود ره به چشيدن طعم نوشيدني ها بگذرانيد ... در تك تك مغازه ها كمي نوشيدني بنوشيد ... اين نوع سرگرمي ها شما را مفتون خود كرده وبراي 4 در كنار هم تمامي شهرهاي كشورتان را از نزديك ببيند . 1 شما مي گوئيد كه فقط براي ملاقاتهاي عاشقانه وقت نداريد ؟ ... يكي از بزرگترين دزدهاي زمان تلويزيون است ... اين تجربه را آزمايش كنيد ... فقط براي 2 عشق راست دستها بر عليه چپ دستها ...! كداميك شيوة شماست ؟ ... دسات دستها خلاق ، با احساس و نو آورند ، چپ دستها نيز منطقي ، جزيي
نوشته شده توسط ashil در چهارشنبه هفتم فروردین 1387 ساعت 10:52 | لینک ثابت |
تنها از هم صحبتی با نامزدتان لذت ببرید. این موضوع قاعده ای اساسی در روابط عاشقانه است
پس از هر جر و بحث و دعوا غرورتان را کنار بگذارید و از همسرتان معذرت خواهی کنید
نوشته شده توسط ashil در چهارشنبه هفتم فروردین 1387 ساعت 10:43 | لینک ثابت |
قسمتی از وقت آزادتان را به مطالعه درباره جنس مخالفتان بگذارید تا به نکات جالبی در مورد نوع تفکر و رفتار آنان دست یابید
نوشته شده توسط ashil در چهارشنبه هفتم فروردین 1387 ساعت 10:31 | لینک ثابت |
نوشته شده توسط ashil در دوشنبه پنجم فروردین 1387 ساعت 18:10 | لینک ثابت |
از هنرمندان سینما و موسیقی درباره مهمترین اتفاقی که در سال 86 برایشان رخ داده بود پرسیدیم. بعضی از هنرمندان به اتفاقات مهم زندگی شخصیشان اشاره کردند و بعضی دیگر به اتفاقات کاری. گوهر خیراندیش: بازی در تئاتر «بانوی سالخورده» در کنار استادم حمید سمندریان که 30 سال پیش در دانشگاه همین نقش را برایش بازی کردم و حالا درست در سن و جایی که به نقش نزدیک بودم دوباره این نقش را بازی کردم. نیکی کریمی: امسال در دو جشنواره کن و برلین داور بودم. هانیه توسلی: همکاری با حسن فتحی. عمار تفتی: کار کردن با حسن فتحی. حمید عسگری: امسال آلبوم «کما»ی من پرفروشترین آلبوم شد. علی تفر شی: امسال سال هنری خوبی برای من بود و کنسرتهایی که با ارکستر سمفونیک داشتم بهترین اتفاق بود. 4 شب سمفونی «ایثار» به رهبری مجید انتظامی، اجرای سه قطعه همراه با پیانوی آندره آرزومانیان در تالار وحدت، کنسرتی به همراه ارکستر سمفونیک و مجید انتظامی در اصفهان و 9 شب اجرای کنسرت «این فصل را با من بخوان» به رهبری مجید انتظامی. بهاره افشاری: فارغ التحصیلی دانشگاهی پس از 5 سال (خنده) و کار کردن در فیلم «تسویه حساب» به کارگردانی خانم تهمینه میلانی. شراره رخام: تجربه سال 1386 برای یکبار و همیشه. نیما نکیسا: شکستگی مچ پایم. فریدون آسرایی: انتشار آلبومم پس از سه سال. ژاله صادقیان: درست با شروع سال جدید آنهایی که خودشان صاحب نام هستند در مقام داوری قرار گرفتند و من را به عنوان مجری برتر انتخاب کردند که برایم اتفاق قشنگی بود. نادر سلیمانی: سر دو فیلم هستم که نمیدانم چه کنم! شهرزاد عبدالمجید: به ایران برگشتم. شهرام عیوضی: آلبومم را آماده ارائه به بازار دارم را جمع آوری کردم و همچنین بعد از 10 سال با فیلم «عطش» طعم بازیگری را چشیدم. فرمان فتحعلیان: اینقدر گرفتاری زیاد بوده که مورد خاصی به نظرم نمیآید. رضا صادقی: افتتاح بلک شاپ رستورانم و ازدواج خیلی از دوستانم اتفاقهای سال 86 بود و به جز آن اتفاق خاص دیگری پیش نیامد. خاطره اسدی: بالاخره لیسانس بازیگری نمایشم را بعد از 5 سال گرفتم. فرشید شفیعی: بازی در «ماه قرمز» سعید ابراهیمیفر. ستاره اسکندری: بعد از سالها توانستم با گروه تئاتر «زیتون» کار دیگری را شروع کنم به نام «تار اول» که در مورد پارچه است. این اتفاق فصل جدیدی در زندگی من است چون تا به حال بازی میکردم حالا بافت پارچه میکنم. امیر تاجیک: من امسال خودم را پیدا کردم! سال خودشناسی من بود و توانستم در تنهاییهایم خودم را پیدا کنم. من تا به حال فکر میکردم که عاشق هستم ولی امسال عشق واقعی را که زمینی هم نبود پیدا کردم. لیلا برخورداری: قبولی در فوقلیسانس در رشته کارگردانی آنهم به دلیل معدل بالا بدون کنکور قبول شدم. سروش صحت: اتفاقات عجیبی که از شنیدنش شاخ درآوردم فوت بابی فیشر بود که سالها کسی صحبتی از او نمیکرد و همین طور علی فنایی ورزشکار جوانی دوستداشتنی و سرحال که به او نمیآمد حالا حالاها فوت کند. احسان خواجه امیری: حضور در سریال «میوه ممنوعه»… ارائه آلبوم «سلام آخر» و کنسرت موفق تالار وزارت کشور بهترین اتفاقاتی بود که در زندگیم رخ داده. کاظم احمدزاده: اتفاق خاصی که در رأس هرم باشد برایم رخ نداده. مهدی مقدم: آلبوم «سونامی» بعد از سه سال به بازار ارائه شد. بهاره رهنما: بازی در فیلم «دایره زنگی». رضا رویگری: بازی در «مختار» که یک پروژه 4 ساله است. محراب پیمانخانی: به دنیا آمدن بچه دومم. شقایق دهقان: مادر شدن. طناز طباطبایی: بازی در سریال «میوه ممنوعه». مازیار عصری: تقریباً اتفاق مهمی برایم نیفتاد به جز این که به دلیل کمکاری و تنبلی دوستانم آلبومم حاضر نشد. آزاده آلایوب: سفر به یادماندنی و از دل نرفتنی مکه. سام درخشانی: پخش دو سریال همزمان با هم و عکسالعملهای خوب مردم و یک پله پیشرفت. ایرج نوذری: بعد از سالها علاقه شخصی و درونی به رشته مورد علاقهام کنگفو پرداختم و یک سبک رزمی سینمایی و نمایشی به همراه مدیربرنامههایم آنیوس دانهکار را پایهگذاری کردیم که به ثبت رسید. بهنوش بختیاری: بهترین اتفاق مردم مهربانی بودند که لطفشان از سابق بیشتر شده و من مدیون انرژی مثبت آنها در حین پخش سریال «چارخونه» بودم و اتفاق بدی که برایم رخ داد بیماری مادرم که به بیمارستان کشید شد و این سبب بهم ریختگی روحی و جسمی من شد. محسن طنابنده: گرفتن سیمرغ. بهروز صفاریان: فوت عمویم. امیر جعفری: به دنیا آمدن پسرم به نام «آیین». کاوه سماک باشی: بستن قرارداد با پروژه آتش نشان افخمی به نام «عملیات 125» و دعوت از سوی بهرام بیضایی برای بازی در «لبه پرتگاه». خاطره حاتمی: کسی را که 24-25 سال ندیده بودم برای اولین بار در سال 86 دیدم. نگار فروزنده: کار با آقای حاتمیکیا در فیلم «دعوت» و بازی در فیلم «دایره زنگی». خیلی این دو پروژه را دوست داشتم. سپند امیرسلیمانی: اکران «اخراجیها» و دیده نشدن من. آنا نعمتی: موفقیت فیلم پارکوی. سحر ولدبیگی: مهمترین اتفاق فقط مختص سال 86 نیست اتفاقی که هر سال با زیبایی هر چه تمامتر اتفاق میافتد آنهم تغییر فصلهاست. اگر جزئیتر بگویم آمدن شب و روز، طلوع و غروب خورشید هر چند سال یکبار کسوف و خسوف… بس است یا باز هم بگویم؟! لیلا زارع: یه اتفاق شخصی که خیلی سختی کشیدم و درسهای بزرگی از آن گرفتم. روناک یونسی: سه اتفاق مهم در سال 86 برایم رخ داد. اول رفتن به مکه بود. دوم فوت پدربزرگم که برایم قهرمان بود و سوم فیلمنامه «زینب» که ارتباط خوبی با آن برقرار کردم. بهنوش طباطبایی: یک دوست خوب را از دست دادم. نیما شاهرخشاهی: موفقیت اکران پارک وی. این فیلم سوپر استار نداشت اما فروش خوبی داشت. شهره سلطانی: امسال تئاتر کار نکردم. هر سال من یک تئاتر کار میکردم. سحر زکریا: اتفاق خاصی برایم نیفتاد که خیلی مهم باشد. السا فیروزآذر: رفتن مجدد به دانشگاه از کاردانی به کارشناسی. رضا یزدانی: اتفاقها همه معمولی بودند. آلبوم جدیدم به مراحل آخری خود رسیده است. مریم کاویانی: خرید خانه بعد از 5-6 سال سعی و تلاش. فرزاد مؤتمن: ساخت فیلم «صداها». حسین رفیعی: تولد دخترم نارگل. ملیکا زارعی: اتفاق زیاد بوده نمیدانم کدام را بازگو کنم. ماه چهرهخلیلی: یک سال تجربیات من بیشتر شده و چند کار به کارنامهام اضافه شده. وقتی با ذهنیت مثبت پیش بروی و برنامهریزی درستی داشته باشی پیشرفت کاری نیز خواهی داشت. امسال با رزومه کاری خوبی شروع کردم. فرزاد فرزین: یکی دو کنسرت در ایران و خارج از ایران داشتم و فیلم «پسران آجری» با بازی من اکران شد. ویشکا آسایش: یک نقش در «مختارنامه» دارم که از لحاظ کاری برایم خیلی مهم است. دکتر محمد صادقی: مردم به من خیلی اظهار لطف میکنند. سال خوبی بود طی این سال با کارهایم بیشتر مورد لطف قرار گرفتم خصوصاً در این چند ماه اخیر. آرش سبحانی: سال خوبی نبود و اتفاق خاصی نیفتاد. شهره قمر: اکران فیلم «انعکاس» در جشنواره فیلم فجر.
نوشته شده توسط ashil در جمعه دوم فروردین 1387 ساعت 17:35 | لینک ثابت |
خيلي سخته که بغض داشته باشي ، اما نخواي کسي بفهمه ... خيلي سخته که عزيزترين کست ازت بخواد فراموشش کني ... خيلي سخته که سالگرد آشنايي با عشقت رو بدون حضور خودش جشن بگيري ... خيلي سخته که روز تولدت ، همه بهت تبريک بگن ، جز اوني که فکر مي کني به خاطرش زنده اي ... خيلي سخته که غرورت رو به خاطر يه نفر بشکني ، بعد بفهمي دوست نداره ... خيلي سخته که همه چيزت رو به خاطر يه نفر از دست بدي ، اما اون بگه : ديگه نمي خوامت
نوشته شده توسط ashil در دوشنبه بیست و هفتم اسفند 1386 ساعت 12:5 | لینک ثابت |
"آرتور اشي" قهرمان افسانه اي تنيس ويمبلدون به خاطر خونِ آلوده اي که در جريان يک عمل جراحي در سال 1983 دريافت کرد، به بيماري ايدز مبتلا شد و در بستر مرگ افتاد. او از سراسر دنیا نامه هايي از طرفدارانش دريافت کرد. يکي از طرفدارانش نوشته بود: چرا خدا تو را براي چنين بيماري انتخاب كرد او در جواب گفت در دنيا، 50 ميليون کودک بازي تنيس را آغاز مي کنند. 5 ميليون نفر ياد مي گيرند که چگونه تنيس بازي کنند.500 هزار نفر تنيس را در سطح حرفه اي ياد مي گيرند.50 هزار نفر پا به مسابقات مي گذارند. 5 هزار نفر سرشناس مي شوند. 50 نفر به مسابقات ويمبلدون راه پيدا مي کنند، چهار نفر به نيمه نهايي مي رسند و دو نفر به فينال ... و آن هنگام که جام قهرماني را روي دستانم گرفته بودم، هرگز نگفتم خد ياا چرا من؟ و امروز هم که از اين بيماري رنج مي کشم، نيز نمي گويم خد ايا چرا من؟
نوشته شده توسط ashil در شنبه بیست و پنجم اسفند 1386 ساعت 18:45 | لینک ثابت |
ابتدا گذرنامه زیر را تکمیل نمایید: نام: انسان نام خانوادگی: آدمیزاد نام پدر: آدم نام مادر: حوا لقب: اشرف مخلوقات نژاد: خاکی صادره از: دنیا ساکن: کهکشان راه شیری، منظومه شمسی، زمین مقصد: برزخ ساعت حرکت و پرواز: هر وقت خدا صلاح بداند مکان: بهشت، اگر نشد جهنم وسایل مورد نیاز: 1- دو متر پارچه سفید 2- عمل نیک 3- انجام واجبات و ترک محرمات 4- امر به معروف و نهی از منکر 5- دعای والدین و مومنین 6- نماز اول وقت 7- ولایت ائمه اطهار 8- اعمال صالح، تقوی و ایمان توجه: 1- خواهشمند است جهت رفاه حال خود، خمس و زکات را قبل از پرواز پرداخت نمائید. 2- از آوردن ثروت، مقام، منزل و ماشین حتی داخل فرودگاه خودداری نمائید. 3- حتماً قبل از حرکت به بستگان خود توضیح دهید تا از آوردن دسته گلهای سنگین سنگ قبر گران و تجملاتی و نیز مراسم پر خرج خودداری نمایند. 4- جهت یادگاری قبل از پرواز اموال خود را بین فرزندان مشخص نمائید. 5- از آوردن بار اضافی از قبیل حق الناس، غیبت، تهمت و غیره خودداری نمائید. در صورتیکه قبل از پرواز به مشکلی بر خوردید با شماره های زیر تماس حاصل فرمایید: 186 بقره – 45 نساء – 129 توبه – 55 اعراف – 2 و 3 الطلاق (( برای کسب اطلاعات بیشتر به قرآن و سنت پیامبر (ص) مراجعه نمائید )) سرپرست کاروان: حضرت عزرائیل
نوشته شده توسط ashil در شنبه بیست و پنجم اسفند 1386 ساعت 12:39 | لینک ثابت |
یک پنجره برای دیدن یک پنجره برای شنیــــــــــــــــــدن یک پنجره که مثل حلقه ی چاهــــــــــــــــــــــــی در انتهای خود به قلب زمین می رســـــــــــــــــــــــــــــــــــــد و باز می شود به سوی وسعت این مهربانی مکرر آبی رنـــــــــــــــــــــــگ یک پنجره که دست های کوچک تنهایــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی را از بخشش شبانه ی عطر ستاره های کریــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم سرشار می کنـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد و می شود از آنجـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــا خورشید را به غربت گل های شمعدانی مهمان کــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــرد یک پنجره برای من کافیســــــــ*ـ*ـ*ـ*ــــــــ*ـ*ـ*ـ*ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــت *ـــــــــــــــــــــــــــــــــــ*ـــ ـــــ ــــــ ـــــ ـــــ ــــ ـــــ*ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ* *ــــــــــــــــــــــــــــــ*ــــــ ـــــ ــــ ـــــ ــــ ـــ*ــــــــــــــــــــــــــــــــــــ* *ـــــــــــــــــــــــــ *ــــ ـــ ــــ ــــ ـــ*ــــــــــــــــــــــــــــــــ* *ـــــــــــــــــــــــــ*ــ ـــ ـــ ـ*ـــــــــــــــــــــــــــــ* *ــــــــــــــــــــــ*ـ ـ*ـــــــــــــــــــــــ* *ـــــــــــــــــــــ*ــــــــــــــــــــ* *ـــــــــــــــــــــــــــــ* *ــــــــــــــــ* *ــــــ* *
نوشته شده توسط ashil در شنبه هجدهم اسفند 1386 ساعت 20:34 | لینک ثابت |
دلم برات تنگ شده.....اما من...من ميتونم اين دوري رو تحمل كنم... به فاصله ها فكر نميكنم ...... ميدوني چرا؟؟ آخه... جاي نگاهت رو نگاهم مونده.....هنوز عطر دستات رو از دستام ميتونم استشمام كنم....رد احساست روي دلم جا مونده ... ميتونم تپشهاي قلبت رو بشمارم...........چشماي بيقرارت هنوزم دارن باهام حرف ميزنن.......حالا چطور بگم تنهام؟؟چطور بگم تو نيستي؟؟چطور بگم با من نيستي؟؟آره!خودت ميدوني....ميدوني كه هميشه با مني....ميدوني كه تو،توي لحظه لحظه هاي من جاري هستي....آخه...تو،توي قلب مني...آره!تو قلب من....براي همينه كه هميشه با مني...براي همينه كه حتي يه لحظه هم ازم دور نيستي...براي همينه كه ميتونم دوريت رو تحمل كنم...آخه هر وقت دلم برات تنگ ميشه...هر وقت حس ميكنم ديگه طاقت ندارم....ديگه نميتونم تحمل كنم...دستامو ميذارم رو صورتم و يه نفس عميق ميكشم....دستامو كه بو ميكنم مست ميشم...مست از عطر ت. صداي مهربونت رو ميشنوم ...و آخر همهء اينها...به يه چيز ميرسم.....به عشق و به تو.....آره...به تو....اونوقت دلتنگيم بر طرف ميشه...اونوقت تو رو نزديكتر از هميشه حس ميكنم....اونوقت ديگه تنها نيستم
نوشته شده توسط ashil در شنبه هجدهم اسفند 1386 ساعت 20:27 | لینک ثابت |
دختركوري تو اين دنياي نامرد زندگي ميكرد .اين دختره يه دوست پسري داشت كه عاشقه اون بود.دختره هميشه مي گفت اگه من چشمامو داشتم و بينا بودم هميشه با اون مي موندم يه روز يكي پيدا شد كه به اون دختر چشماشو بده. وقتي كه دختره بينا شد ديد كه دوست پسرش كوره. بهش گفت من ديگه تو رو نمي خوام برو. پسره با ناراحتي رفتو يه لبخند تلخ بهش زد و گفت :مراقب چشماي من باش.
نوشته شده توسط ashil در شنبه هجدهم اسفند 1386 ساعت 20:10 | لینک ثابت |
عشق از ديد حاج آقا: استغفرالله باز از اين حرفای بی ناموسی زدی؟!
نوشته شده توسط ashil در شنبه هجدهم اسفند 1386 ساعت 20:2 | لینک ثابت |
هنوز راه نیافتاده ام. هنوز داخل کلبه ام ولی هر بارکه نگاهم به بیرون کلبه می افتد لرز می گیرم. بیرون تا چشم کار میکند برف است٬برف... با خودم فکر می کنم: اینهمه برف؟! نگاهت میکنم خیره شده ای به آتش: تو چه می فهمی بیرون چه سوزی دارد.نمی دانم چرا حس می کنم در نگاهت چیزی است؟ حوصله ات سر رفته شاید. شاید هم دلتنگی٬ مثل من.شاید هم من دلم می خواهد دلتنگ باشی٬ مثل من... میگویم: دیگه وقت رفتنه. با سر تایید میکنی: تا هوا آفتابیه برو. من خورشید نمی بینم امانمی گویم. نمی خواهم بگویی بهانه می گیرم یا آنقدرها هم سرد نیست و نمی خواهم بگویی ما میدانستیم که تو باید برگردی حتی نمی خواهم بگویی من هم دلتنگم...باز به خودم میگویم: اینهمه برف؟! *** راه می افتم. اولین قدم را که بر می دارم باد موذیانه به دورم میپیچد. حس میکنم در برفها فرو میروم. کلبه را نگاه می کنم و سعی می کنم تو را تجسم کنم که چای می نوشی و شاید شعری می خوانی. شاید هم از پنجره مرا نگاه میکنی؟ وسوسه شده ام برگردم و بگویم خیلی برف باریده و من جاده را گم کرده ام ولی یادم می افتد که خیلی وقت است جاده را گم کرده ام.در میان برفها به سختی پیش میروم.پاهایم سست می شود. میروم و میگویم اصلا نمی توانم بروم. حتما می گویی ما میدانستیم که تو باید برگردی... ناباورانه دوردست را نگاه می کنم: برف٬برف و برف... ادامه می دهم. *** باد مرا سخت در بر می گیرد. اینبار حس می کنم در برف غرق می شوم. به پاهایم نگاه می کنم. دارم برف می شوم پاهایم فرو میریزد. یاد گرفته ام تقلا نکنم سعی میکنم تو را تصور کنم و برف شوم...
نوشته شده توسط ashil در شنبه هجدهم اسفند 1386 ساعت 12:26 | لینک ثابت |
پس از مرگ بدنم را مومیایی نکنید و در طلا و زيور آلات و يا امثال آن نپوشانيد. زودتر آنرا در آغوش خاك پاك ايران قرار دهيد تا ذره ذره های بدنم خاك ايران را تشكيل دهد. چه افتخاری برای انسان بالاتراز اينكه بدنش در خاكی مثل ايران دفن شود. از همه پارسيان و هم پيمانان بخواهيد تا بر آرامگاه من حاضر گردند و مرا از اينكه ديگر از هيچگونه بدی رنج نخواهم برد شادباش گويند. به واپسين پند من گوش فرا داريد. اگر میخواهيد دشمنان خود را تنبيه كنيد، به دوستان خود نيكی كنيد فرزندان من، دوستان من من اكنون به پايان زندگی نزديك گشتهام من آن را با نشانههای آشكار دريافتهام وقتی درگذشتم مرا خوشبخت بپنداريد و كام من اين است كه اين احساس در کردار و رفتار شما نمايانگر باشد، زيرا من به هنگام كودكی ، جوانی و پيری بختيار بودهام، هميشه نيروی من افزون گشته است آن چنان كه هم امروز نيز احساس نمیكنم كه از هنگام جوانی ناتوانترم. من دوستان را به خاطر نيكويیهای خود خوشبخت و دشمنانم را فرمانبردار خويش ديدهام. زادگاه من بخش كوچكی از آسيا بود. من آنرا اكنون سربلند و بلندپايه باز میگذارم. اما از آنجا كه از شكست در هراس بودم ، خود را از خودپسندی و غرور بر حذر داشتم. حتی در پيروزی های بزرگ خود ، پا از اعتدال بيرون ننهادم. در اين هنگام كه به سرای ديگر میگذرم، شما و ميهنم را خوشبخت میبينم. و از اين رو میخواهم كه آيندگان مرا مردی خوشبخت بدانند. مرگ چيزی است شبيه به خواب. در مرگ است كه روح انسان به ابديت می پيوندد و چون از قيد و علايق آزاد می گردد به آتيه تسلط پيدا می كند و هميشه ناظر اعمال ما خواهد بود پس اگر چنين بود كه من انديشيدم، به آنچه كه گفتم عمل كنيد و بدانيد كه من هميشه ناظر شما خواهم بود ، اما اگر اين چنين نبود، آنگاه ازخدای بزرگ بترسيد كه در بقای او هيچ ترديدی نيست و پيوسته شاهد و ناظر اعمال ماست. بايد آشكارا جانشين خود را اعلام كنم تا پس از من پريشانی و نابسامانی روی ندهد. من شما هر دو فرزندانم را يكسان دوست میدارم ولی فرزند بزرگترم كه آزموده تر است كشور را سامان خواهد داد فرزندانم! من شما را از كودكی چنان پروردهام كه پيران را آزرم داريد و كوشش كنيد تا جوانتران از شما آزرم بدارند. تو كمبوجيه، مپندار كه عصای زرين پادشاهی، تخت و تاجت را نگاه خواهد داشت. دوستان يک رنگ برای پادشاه عصای مطمئنتری هستند. همواره حامی كيش يزدان پرستی باش، اما هيچ قومی را مجبور نكن كه از كيش تو پيروی نمايد و پيوسته و هميشه به خاطر داشته باش كه هر كسی بايد آزاد باشد تا از هر كيشی كه ميل دارد پيروی كند. هر كس بايد برای خويشتن دوستان يك دل فراهم آورد و اين دوستان را جز به نيكوكاری به دست نتوان آورد. از كژی و ناروايی بترسيد اگر اعمال شما پاك و منطبق بر عدالت بود قدرت شما رونق خواهد يافت ، ولی اگر ظلم و ستم روا داريد و در اجرای عدالت تسامح ورزيد ، ديری نمی انجامد كه ارزش شما در نظر ديگران از بين خواهد رفت و خوار و ذليل و زبون خواهيد شد من عمر خود را در ياری به مردم سپری كردم. نيكی به ديگران در من خوشدلی و آسايش فراهم می ساخت و از همه شادی های عالم برايم لذت بخش تر بود. به نام خدا و نياکان درگذشتهی ما، ای فرزندان اگر می خواهيد مرا شاد كنيد نسبت به يكديگر آزرم بداريد. پيكر بیجان مرا هنگامی كه ديگر در اين گيتی نيستم در ميان سيم و زر مگذاريد و هر چه زودتر آن را به خاك باز دهيد. چه بهتر از اين كه انسان به خاك كه اينهمه چيزهای نغز و زيبا میپرورد آميخته گردد من همواره مردم را دوست داشتهام و اكنون نيز شادمان خواهم بود كه با خاكی كه به مردمان نعمت میبخشد آميخته گردم. هماكنون درمی يابم که جان از پيكرم میگسلد. اگر از ميان شما كسی میخواهد دست مرا بگيرد يا به چشمانم بنگرد، تا هنوز جان دارم نزديك شود و هنگامی كه روی خود را پوشاندم، از شما خواستارم كه پيكرم را كسی نبيند، حتی شما فرزندانم پس از مرگ بدنم را موميای نكنيد و در طلا و زيور آلات و يا امثال آن نپوشانيد. زودتر آنرا در آغوش خاك پاك ايران قرار دهيد تا ذره ذره های بدنم خاك ايران را تشكيل دهد. چه افتخاری برای انسان بالاتراز اينكه بدنش در خاكی مثل ايران دفن شود. از همه پارسيان و هم پيمانان بخواهيد تا بر آرامگاه من حاضر گردند و مرا از اينكه ديگر از هيچگونه بدی رنج نخواهم برد شادباش گويند. به واپسين پند من گوش فرا داريد. اگر میخواهيد دشمنان خود را تنبيه كنيد، به دوستان خود نيكی كنيد
نوشته شده توسط ashil در چهارشنبه هشتم اسفند 1386 ساعت 16:42 | لینک ثابت |
|
درباره وبلاگ
![]() فهرست اصلی
آرشیو موضوعی
پیوندها
امکانات
| ||||||