|
|
|||||
|
|||||
|
پشت پرچین خیال حوری غول دیوانه ی شب درکله اش گاو می دوشد! سوت آواره ی مردی در شب... و عروسی در خواب دامنش پر شده از خاک زرد! سوت آواره ی مردی در شب... خواب انجیر سیاه گشته حرام به نفس های شغالی که مدام گوش بر آمدن گرگ و پلنگی بسته ست! سوت آواره ی مردی در شب... و سگ پیسه ی پیر پلک می بندد بر خش خش کیسه ی نان شبحی بر دیوار! سوت آواره ی مردی در شب... بره ی گمشده یی می ترسد گر بماند از گرگ ور بیاید از سگ! سوت آواره ی مردی در شب...
نوشته شده توسط ashil در پنجشنبه بیست و هفتم تیر 1387 ساعت 19:3 | لینک ثابت |
|
درباره وبلاگ
![]() فهرست اصلی
آرشیو موضوعی
پیوندها
امکانات
| ||||